X
تبلیغات
رایتل
بیا تا برایت بگویم تا چه اندازه تنهایی من بزرگ است...
  
 عشق
 
آرشیو
 
چهارشنبه 6 دی 1385

وقتی شب از راه می رسد و همه جا را سکوت فرا می گیرد من در گوشه ای می نشینم و به اسمان 

می نگرم.اسمان بی ریا مرحم دردهایم در تاریکی شب است.خاطراتم را مرور می کنم دردهایم را به اسمان

 پر ستاره می گویم.

همین برایم کافی است...

چون می دانم هزاران هزار چشمک زن حرفهایم را می شنوند. شب را دوست دارم زیرا با سکوتش به درد دل

من گوش می کند و دم نمی زند تا من بتوانم به راحتی با او سخن بگویم تا قلبم که در تب و تاب است ارام گیرد.

اری باز هم شب رسید. او که در دوران بی کسی به دادم می رسد او که همراه همیشگی من در مواقع

دلتنگی است. اری این دوست خوبم با تمام سیاهیش دلی دارد به وسعت دریا و پاکی اینه. امدنش مرا

ارام می کند.باز هم با امدنش مرا یاد خاطرات تلخ و شیرین گذشته می اندازد که همچون خطی از مقابل

 چشمانم عبور می کند.امشب هم مثل شبهای پیش مرا یاد خاطراتم انداخت.

بله امشب از قاب خیس پنجره تا تنها شدن خود به خاطر هیچ و پوچ حرف می زنم.امشب از این دل بی کس

خود می نالم.

روزگاری را در به یاد ماندن و زنده نگه داشتن تمام خاطرات عشقمان گذراندم. اخر چه شد؟؟؟

او که بر تمام حرفها سکوت می کرد،او که ادعای عاشقی می کرد،با یک دنیا حرف ازنامردی همه چیز را پایان

داد.بی انکه بداند تمام زندگیم است و بدون او بر من چه خواهد گذشت.

ان روز که زیر بارش وحشتناک اشکهایم بی تفاوت به احساسم از من گذشت در دفتر خاطراتم نوشتم این

از ان گذشته هاست که می گویند هیچ وقت از یاد ادم نمی رود!

اری با تمسخری پر از نیرنگ خداحافظی کرد...

اکنون تنها و بی کسم.

بدون عشق خواهم مرد...

مرگ تدریجی من پایان تمام عهدهایی است که برای رسیدن به ارزوهایمان لحظه شماری می کردیم.

حال تک و تنها به تکرار غریبانه ترین جمله ی قرن به او می اندیشم.

او را دوست دارم بی انکه بدانم چرا؟!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 73221


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها